سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
هیات محبان ولی عصر (عج)
هرکه بسیار یاد مرگ کند، خداوند دوستش خواهد داشت . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :9
کل بازدید :2635
تعداد کل یاداشته ها : 15
29/2/91
9:17 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
هیات محبان حضرت ولی عصر (عج)[13]
هیات محبان حضرت ولی عصر (عج) در سال 1379 و با همکاری دوستان عزیز آقایان بهمن رضایی ، عبداله نوراللهی و سایر دوستان دیگر که در پایگاه مقاومت بسیج حضرت صاحب الزمان(عج) فعالیت داشتند در شهرستان اسلامشهر آغاز به کار نمود.با فراز و نشیب های فراوانی که این جمع داشت به لطف پروردگار متعال و عنایت خاص حضرت ولی عصر (عج) تا کنون بیرق مبارک این هیات برافراشته بوده و دست به دست به محبان ائمه معصومین صلوات الله علیهم سپرده شده است و هم اکنون این بیرق در دست برادران بزرگواری همچون آقای سید اسلام قاسمی به عنوان فرماندهی پایگاه و آقای رضا محمدی به عنوان مسوول هیات به امانت می باشد.برنامه های این هیات به صورت هفتگی و مناسبتی بوده و از انسجام بسیار مطلوبی برخوردار است. از جمع دوستان حاضر در این هیات که در بدو آغاز به کار این هیات محصل بوده اند هم اکنون روحانی و دانشجو و کارشناس و امثال آن وجود دارند که به اذعان همه آنها از برکات وجودی این هیات این مراتب و درجات را کسب نموده اند. امیدواریم به همکاری و همدلی بچه های هیات در فضای مجازی نیز بتوانیم گامی هرچند کوچک در را رضای حق تعالی و ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین برداریم. بدون شک همگامی و راهنمایی های نیروهای مذهبی تنویر کننده راهمان خواهد بود. ارادتمند تمامی محبان ائمه معصومین اکبر پورآقا 19 اردیبهشت1390

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

پیوند دوستان
 
فرصت ها
1 2 >

شعر میلاد حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) و روز مادر
این کیست، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور، مادرِ بابای خود شده
در بی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده
با سیزده مناره خدا را صدا زده
قد قامت بلند مصلّای خود شده
منظومه های شمسی او بی نهایتند
گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده
عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد
خود پاسخِ شگفت معمّای خود شده
حالا علی برای علی جلوه کرده است
آئینه ی تلألؤ همتای خود شده
اصلاً خدا هر آن چه که می خواست، او شده
این کیست این که حضرت زهرای خود شده؟!
اشراق آسمانیِ رازِ تبارک است
صبح نزول سوره کوثر مبارک است!

دل می بری غزل غزل از این ترانه ها
شیواترین عزیزترین مادرانه ها
تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز
معراج می روند همین دانه دانه ها
با آیه های سوره
قدر آمدی که ما
ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها
هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست
تنها بهانه ی پدرت از بهانه ها
آتش گرفت اگر تن تب دارمان چه غم
نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها
یا نور! فوق نور، علی،
نور ، نورِ نور
خورشید می شویم از این جاودانه ها
ای کاش زیر سایه
سادات جا کنیم
نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم

سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی
اصلاً رسیده ای که علی پروری کنی
با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت
شاید زمان آن شده پیغمبری کنی
تو از خودت برای خدا خرج می کنی
تا پاسداری از شرف سنگری کنی ...
که ریشه
ولایت از آن آب می خورد
تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی
نهج البلاغه خوان مدینه، طنین تو
پیچیده تا که شرح علی محوری کنی
شیرازه
عفاف و حیا و وقار و صبر
تنها به دست توست که مرد آوری کنی
ما شیعه زاده ایم به این دل خوشیم که
بیمار می شویم کمی مادری کنی
بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم
جا ماندگان قافله های شهادتیم

یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی
شوریده های حضرت باران یکی یکی
خرّم شده است شهر به شهر دیارمان
از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی
جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای ...
سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی
کم کم پیامشان که فراگیر می شود
گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی
بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست
از انقلاب پیر جماران یکی یکی
اکنون رسیده است زمانش که بشکنند
طاغوت های سنگی انسان یکی یکی
با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا ...
بر قله های دانش دوران یکی یکی
بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد
سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد

جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم
وقتی که حرف، حرفِ ولایتمداری است
ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم
وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست
سنگ کسی به سینه ی باور نمی زنیم
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم
با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم

حسن لطفی


  
  

                 فرصت کم


کار تنش زیاد ولی وقت من کم است


یک شب برای شست و شوی این بدن کم است


بانوی من نحیف نبود، این چنین نبود


وقتی نگاه می کنمش ظاهراً کم است


در زیر پارچه ورمش گم نمی شود


آن قدر واضح است که یک پیرهن کم است


باید چگونه جمع کنم این بساط را


فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است


مسمار را خودم زده بودم به تخته ها


باید بمیرم آه، پشیمان شدن کم است


گیرم حسین دق نکند این چنین ولی


گریه بدون داد برای حسن کم است


آئینه آمدی و ترک خورده می روی


یعنی برای بردن تو چهار زن کم است


پیراهن حسین که کارش تمام شد


پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است


بالت، پرت، تنت، هم? پیکرت خدا


این زخم ها زیاد ولی وقت من کم است


علی اکبر لطیفیان


30/1/91::: 4:42 ع
نظر()